
ازشمع سه چيز اموختم ايستاده بميرم.بي صدابميرم.براي دوست بميرم

نشستم لب پنجره تا غروبشو ببینم
به خودم اومم که دیدم دیگه رفته و جاشو داده به مهتاب خانوم و من بدون اینکه متوجه بشم حرارتش کمترو کمتر شد
اون شب که داشتم بهش فکر می کردم دیدم چقدر لحظه هایی بوده که بدون اینکه متوجه بشم گذشتن کاش می شد دوباره
برگشت به اون لحظه ها کاش می شد بر گشت پیش همو ادما ادمایی که با گذشت از جون برات می ذاشتن و تو "وظیفه" می خوندی و ای کاش اون موقع می دونستم می فهمیدم اما یادمه که بزرگترا می گفتن چیزی که گذشت گذشته قدر چیزی رو که داری بدون
امید وارم چند ماه یا سال بعد که بر می گردم به این خاطرات حسرت نباشه.......

من که می ترسم از هجرت دوست
کاش می دانستم........
روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد
کاش میدانستم ..
که چرا مرغ مهاجر,وقت پرواز
به خودمی لرزد
تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم
باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم
تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور
من هم به دنبال نفس هايت دويدم

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدند خیره به دنبال تو گشتم

به اینجا سر زدم گشتم تو نت بیست دقیقه به ۱ اومد کلی ذوق کردم
بهش پی ام دادم اما اون بعد سلام و یه کمی حرف رفت به خدا پی ام هاش با هم امد تا اومدم بخونم یه خدا حافظو چراغش خاموش شد منم تا دیدیم رفت اکشم در اومد![]()
![]()
می گفت من خسته ام می خوام بخوابم می دونم ساعت ۷ امروز نرفته بود سر کار می دونست من دیشب تا دیر وقت بیدار بودم حالا شبای قبلو بی خیال امروزم اصلا نخوابیدم کل تنم درد می کنه اما به خاطر اون اومده بودم حتی ۵ دقیقه طول نکشید نمی خوام منت سرش بذارم منم خسته بودم منم ....
چیزی به خودش نگفتم و نمی گم که ناراحت نشه
اما اون رفت به خدا قسم نتونستم جلو اکشامو نگه دارم مامانم که اومد دستمو گرفتم جلو صورتم تا نبینه
دیگه نمی خوام به این موضوع فکر کنم اعصابم خورد شددددددددد
یه اتاق باشه.....روشن روشن.....گرم گرم.....
توباشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید.. تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
می دونی؟
تو منو بغل کردی توری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی....منم می شینم جلوت
بهت تکیه دادم
دوتا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت می گم چشماتو می بندی؟میگی:آره
چشماتو می بندی
بهت می گم قصه می گی تو گوشم؟ می گی آره
شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
می دونی می خوام رگمو بزنم؟
یه حرکت سریع...یه جمله ی عمیق بلدی؟....
نه وای!!!تو که نمی بینی
نمی دونی میخوام رگمو بزنم
نمی بینی که تیغو از جیبم در می ارم
می برمو خون فواره می کنه....روی سنگهای سفید
من لبمو گاز می کیرم که نگم آخ که تو چشماتو باز نکنی منو نبینی
داری قصه می گی و هیچ چیزو نمیبینی
من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو ....خون ازش می اد
دستمو می ذارم روزانوهام
خون از رو زانو هام میریزه کف سنگها مسیرش قشنگه حیف که چشمات بستست و نمی بینی
تو بغلم کردی می بینی سردم شده
محکم تر بغلم می کنی می بینی نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی اخی
می بینی نفسم گرفت ولی محکم تر بغلم می کنی
می بینی دیگه نفس نمی گشم چشماتو باز می کنی
من مردم ...می ترسیدم خودمو بکشم
از اونایی که مردن .....از خون دیدین...سرد شدن
ولی وقتی بغلم کردی مردن خوب بود..در کنار تو در اغوش تو
گریه نکن من دیگه نیستم ببوسمت ...بگم خوشکلی
دلم نازکه نشکونش
می بینی مردم ولی باور نمی کنی محکم بغلم می کنی ولی فایده نداره
من مردم ولی برات زنده ام
ولی گریه نکن و هر شب به این باغ بیا
می خوام یه چیزی بهت بگم:
![]()
![]()
دوســـــــــــــــــــــــــــت دارم![]()
![]()
![]()
انکه در تنهاترین تنهایی تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت کاش در تنهاترین تنهایی تنهایی اش تنها کس تنهایی اش تنهای تنهایش گذارد
اینو من امروز روی میز یکی از بچه ها دیدم خواستم بگم آمین ولی....
نشستم روی همون میز وخیره به اون جمله مرور می کردم
اونو,اون روز, اون لحظه رو به یاد اوردم که چه قدرپاک ومعصوم نگاهم می کرد..
آره اون که یه مدت تموم همّ و غمّم بود چه روزای قشنگی بودو چه زود گذشت زود تر از افتادن یه برگ پاییزی چه قدرهم برای بقیه فیلم می اومدین هول هولکی گوشی رو قطع می کردیم چه بچه بودیم این خاطرات باخنده,خندهای شاید با حسرت نه حسرت نداشتن اون,نه حسرت نداشتن یه خوب یه وست که بشه بهش اعتماد کنی آخه اون موقع اون خوب بودوپاک ولی حالا نه اون نه خیلی های دیگه.....
شایدم باید این جوری می شد شاید اما کاش دلیلشو می دونستم کاش......
پرشکوفه کن مرا ای کرامت بهار
در رهت به انتطار صف به صف نشسته اند
کاروانی از شهید کاروانی از بهار
ای بهار مهربان در مسیر کاروان
گل بپاش و گل بپاش گل بکار و گل بکار
بر سرم نمی کشی دست مهر اگر مکش
تشنه محبتند لاله های داغدار
دسته دسته گم شدند سهره های بی نشان
تشنه تشنه سوخته اند نخل های روزه دار
می رسد بهار ومن بی شکوفه ام هنوز
آفتاب من بتاب مهربان من ببار
------------------------------------------------------------------------------------------------
محبوب من! بیا تا در آفتاب خیزان شکوفه ها روزه شبنم بگیریم ودر نماز آهوان از خدا بخواهیم تا پرندگان
دیار ما را به خیزشگاه های آغازین باز گرداند تا درختان نظر کرده مان زیر میوه های رستگاری خم شود و
دستانمان به سر شاخه های تجلی برسد
دیوونگی چشم گذاشت
تنبلی یه کمی اونور تر قایم شد
حسادت هم عقبتر
عشق هم پشت یه گل رز
......۳.۲.۱.بیام؟
دیوونگی همه رو پیدا کرد الا عشق
حسادت جای عشقو گفت
دیوونگی هر چی صدا زد عشق نیومد با یه چاقو رفت گلو ببره
-آخ زدی چشمو کور کردی
ـتو رو خدا ببخش هر چی بگی قبول می کنم ولی منو ببخش
ـفقط تو تا آخر با من همراه باشو منو تنها نذار
ـباشه
از اونجا بود که عشقو دیوونگی بها هم دوست شدن
بعد این ماه هم آسمونی باشیم همین طوری که عاشقونه اومدیم عارفونه بریم
خدایا به حرمت ثانیه های این ماه همین بندگی رو تا آخر برامون حفظ کن
خدایا این حس بندگی رو تو دل هممون بذار
خدایا کاری کن این ایمان تا اون ته تهای قلبمون برسه
به امید روزی که بیاد
صدایم از تو خواهد بود
اگر برگردی ای موعود